تبليغاتX
نان و شبنم و شراب

نان و شبنم و شراب



باران

 

 

وشایسته این نیست

که باران ببارد

و در پیشوازش

دل من نباشد

و شایسته این نیست

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم ؟

ببخشای بر من ، اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من ، اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نروئید

بس است دیگر

چرا خواب باشم ؟

عبور کدامین افق ،

وسعت انتظار مرا مژده آورد ؟

و هنگامه عشق را ،

از دل من خبر داد ؟

کجا بودم ای عشق ؟

چرا چتر بر سر گرفتم ؟

چرا

ریشه های احساس خود را

به باران نگفتم ؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم ؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من

اگر

ارغوان را نفهمیده چیدم

اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

اگر سنگ را دیدم اما

در آئین احساس آواز گنجشک

نفسهای سبزینه را حس نکردم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من

که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی

که من را شکوفاند

و شعر شگرف شهابی که

به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم

که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه مهربانی برویم

کجا بودی ای عشق ؟

چرا روشنی را ندیدم ؟

چرا روشنی بود و من لال بودم ؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند

چرا کوچه رنج سرشار یک شهر

در شعرم بی طرف ماند ؟

چرا شعر من

بیل بر دوش ، یک صبح میدان ،

و یک انتظار عبث را نفهمید ؟

چرا در شب یک حضور و حماسه

که مردی به اندازه آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ؟

و چشم زنی

که در حجله هق هقی تلخ

جوشید و  پیوست با خون خورشید

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم

و ماندم

و خود را شکستم

و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن

باور زندگی را بفهمم

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم

بر سر کوچه زندگی

و در قاب خورشید

بنشانم عکس دلم را

تو را دیدم ای عشق

و دیگر زمین آسمانیست

و شایسته این نیست

که در بهت بیهودگیها بمانم

تو را دیدم ای عشق

و آموختم از تو آغاز خود را

نگاه تو کافیست

من آموختم

ریشه رویش باغها را

و باران خورشید ها را

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط علی نوین |