کسی آگاه نبود
رخنه کوچک تنهایی را
تا فراتر رفت و
همه را تنها کرد
زندگانی بود
در غریبانه راهی مهجور
سرزمینهایی دور
شهرهایی پرگور
یک بنفشه آنجا
که خزه آگین سنگی
از دو چشم دنیا
به نهانخانه فرو می بردش
عاقبت هیچ کس خدا را نشناخت
آن بنفشه پژمرد
گاه پرپر شدنش را کسی آگاه نبود
کوله بارش پر تنهایی بود
کودکی آرام
سلام بر مرگ گفت
عاقبت
من ماندم و سیلاب سیه چهره درد