تبليغاتX
نان و شبنم و شراب

نان و شبنم و شراب



هذیان حقیقت

 

  ازوقتي كه خود را شناختم خودم را فراموش كردم يادم مي آيد كه هيچي يادم نمي آيد حتي نمي دانستم كه چيزي نمي دانستم و نمي خواستم كه چيزي بخواهم از خواستن و دانستن . از دانستن خواستن بيزار بودم و از بيزاري نيز.

  در يك مه آلودگي محض به دنيا آمدم ، و گمان مي كنم كه همه انسانها اين چنين از رحم روزگار زاده شده اند : دربيشه اي مه گرفته از روياهاو نيزارهايي پر از كابوس هاي وحشي و خوابهاي به غارت رفته.

  من اينگونه به دنيا آمده ام : مثل همه نژاد انسان درتاريكي مطلق ، درزهدان تاريك تاريخ ، دررَحِم ظلماني زمين ، از پشت سلسله ها و حوادث تاريخ، من نطفه يكي از وقايع بشري ام و مثل همه انسانها از پشت يك حادثه و از روي زين تلاقي به زمين افتاده ام .

  اين سرآغاز من است:بي آغازي ، از زمينه ناپيداي ازلي دور از دسترس به دنيا آمدم.من نيز مثل پدرم نمي دانم من هم مثل نياكانم دراحساس تنهايي درجنگل جهان وعزلت درغار زمين آغاز شده ام ، آغازي كه تاريخچه آن را در كتيبه هيچ تمدني ودر نقاشي هاي سقف هيچ معبد مقدسي به تصوير نيامده. ناپيدا ترانه مجروحم كه نمي دانم مرا در كدام چاه خوانده اند ، سراپرده سودائي روياهای از كوهها گذشته و به دريا پيوسته ام ، سرانجام به غارت رفته ام كه اندوه را چون كويري بي سرانجام درداغ ترين دردها وگرمترين سرگردانی ها تفته ام ، رودخانه اي از دست رفته ام .

  گلي در محنت ايام پژمرده ام ، بنفشه اي سيلي تندر خورده ام ،شقايقي ره به سرگرداني برده ام ،به روی دستهای سوزان و دركنار كجاوه ويران آرزوهای كهن مرده ام.

  - چوب انار –  دستهاي ترك خورده دوران كودكی : كودكی كه مشق ننوشته درروزهای به ابهام آلوده نوروز، نوروز هايي كه دي شدند ، نوروز هايي كه عازم ديار خاك آلود و گرد گرفته ناكجاها و مسافر فصل گل ني،فصل بي سرانجامي در اسفند ودي و فصل كجاوكی .

- دركنار جاده فريادهاي خاموش ، مرا به آغوش مادرم باز گردانيد  ، وقتي با تلخي ،از چشمان سياه اشك آلود كولی دشت آن روزها - كولي كوچك همسايه -  به ناچار گذشتم.

  كولي كوچك همسايه كه كف ساحل را مي ديد و صدف آسمان را مي چيد و مثل ساقه معصوم نرگس تبسمي در چشمه حيايي مي لرزيد .

آه ه ...اي اسب آوازهاي وحشي ،تو را بر كدام نا كجا آباد رانده اند ؟

  سوختم در سياه ترين شبهاي بي شعله ،در شقايق كش ترين نقطه زمين ،در بي ابرترين نقطه آسمان ،سوختم در آبادي سنگستان در كشور كوچ و در قحط آواز چكاوک.

  و شبنم اشك هيچ نسترني بر زخم تازه پيراهن حسرتم نچكيد و هيچ لالايي ممنوعي نام سرخم را در گوش نوزادان روزهاي سبز رهايي مويه نكرد، هيچ كس زخم مرا واگويه نكرد و آوازهای معصومم را در بازار عروسكهاي عاشق سر نداد.

    عروسكها مغتنم اند،عروسكها معصومند، عروسكها پيامبران دوران كودكي اند:

  امت واحده احساس ،سالهاي سپيد ،سالهاي سبز سادگي ،سالهاي سرخ و سپيد باغچه ،سالهاي خيره شدن به پرتو غروب،سالهاي متبركه نزديك به پستانك ،نوشيدن از سينه هاي مهربان مادر،يگانگي مادر.

  و چقدر انبساط در تبسم دوراني پيش از بلوغ نهفته است :دورانهاي زمين شناسي سادگي ،هواشناسي احساس ،پرندگان هزار بال افسانه اي ،دوراني كه گلدوزيها حرف مي زدند و كلاغها ،قصه مادر بزرگها را تكرار مي كردند.

  دلم براي بلاغت پيش از بلوغ تنگ است ،دلم براي حياط خانه كودكي تنگ است،

 - دلم تنگ است وقتی مردان مسافر را می بينم كه بي هيچ خاطره ای از صبح خيابان ها می گذرند و رفتگرانی كه بی هيچ زمزمه ای برگهای مست نيمه شب را از جوی مهربان بی خيالی جمع می كنند-

  خورشيد سوخته است و خاكستر سبز جنگلها به باد، در نا سوت جهان ناقوس مي زنند: اژدها به خواب آدميان رمنده از آتش آمده، اژدها بر تخت تكيه داده و دهان شاعران را پر زهر مي كند و خواب آلود و خورناك سوختن خرمي ها را تماشامي كند .

دركوچه ، كودكان كور و پير زنان هزار قحطي ديده دانا نشسته اند ، سنبله هاي سر بريده درمحفل باد مي رقصيدند ودامهاي دغل كار به قتل عام نهايي سبزينه فكر مي كنند.

شب در شهواني ترين نقطه خود ، نطفه اژدهايي زيبا را از بوسه دهان دوزخي شيطان حمل مي كند.

درياي تاريك و گردابهاي هايل براي بلعيدن همه خاطرات خطر كرده دهان گشوده اند. من از زخم پدري بر كلبه بزرگ اندوه مادري ام ، درمزرعه متضرع اجدادم ، بر قطعه زمين بايربيماري ام نشسته ام و سربهاي ريخته از نبرد اژدها وسيمرغ رابا جاروهاي افسانه اي جديد مي روبم.

من از كوله راههاي پنهان دركوهسار انديشه مردان مهاجر، صداي شمشير زدن نوراني مردي را مي شنوم كه ۲۵۰۰ سال پيش گلها را در بسته بندي عاشقانه از روي رودخانه كپك زده اژدهايان خفته گذراند وسهم به سهم به مردمانش داد ( كوروش كبير)

اما كنون هيچ كس نگران سلامتي كبوترها نيست وقتي كه دايناسورها دركناررودخانه انسان ويراني جاده ها را جشن مي گيرند هيچ كس نگران هيچ كس نيست . و كسي رد علف چرايان را دردشتهاي سترون بي چوپان نمي جويد.

  خورشيد درخاكسترهاي زيرين زمين پنهان است وروزي به سزاي سايه ها وسپيدارهاي ويران شده از خواب بر مي خيزد ومن اميدوارم ،

   من اميدوارم چون ميان اين جهنم كه شياطين ، رقص كنان مي زنند ومي بلعند بالاي كوهها آبشار است وپائين كوهها درياچه ها وكنار درياچه ها صف دختران ، هنوز در اعماق جنگل ، عسل گويشها وپنيرك رويشهاست ، هنوز بالاي كوه قوچ ايستاده است وچشم اندازهاي حماسي كهن را مي كاود و كبك ها درچند فرسخي كتيبه ها لانه دارند و به زبان ما،عقابان اسطوره اي راخطاب مي كنند، بالاي كوهها آبادي هاست ، در دل باغها خانه هاست ، كلبه هايي از سنگ و عشق وچوب ، ومرداني به كودكان خود شكار شادي مي آموزندو زناني ، از الياف افسانه ها ، پارچه هاي پارسي مي بافند . آنجا زير آن يال اساطيري ، پلنگي جوان ايستاده ورفتار عاشقانه آهوان را مي نگرد .

  بالاي كوه درياچه است و درياچه درخواب دختران ايل جاريست و درياچه محل شستشوي طلاها و تلألو اندامهاست ودختران دربركه هاي دور، روح وجان خود را مي شويند ، من مردان كهن را ديده ام ، با ابروان پر پشت خشم وبانوان عتيق را گريسته ام درفصل عاشقانه اشيا ودرزمهرير دوري دلداران   لرزيده ام ، مثل سوز ناي سرو درباد مهرگان . و از قلب كاسه ها و از قعر كوزه ها واز زات كاشي ها فرهنگ عاشقانه اقوام رامثل شرابي  نوشيده ام .

  اي سرزمين اهورايي، من امشب از سپر پاره پاره سينه دلباخته ترين سواران فرو افتاده ترين شمشيرها ، صداي ترك خوردن نازك ترين و زيباترين لبهاي زمين درباز شدن خونين ترين غنچه زخمهارا برايت مي خوانم.

شب شراب خفته درچشمان پلنگ خفته است ، شب آشوريان آتش پوش هزاره بيش از ميلاد مادهاو اختراع بادهاست ،شب ميهماني آنسوي كاجهاي درهم كوبيده ي گردنه كبوتران كوههاي ويران شده زلزله هاي خواب ديوان اسطوره هاي ميلياردها سال پيش از آفرينش آدم است .شب پرستش پلها وخم شدن كمر كش ها درپيشگاه كبريايي خدايان آتشفشان است.

اي جنگجويان جا مانده نبرد انسان وخدا، اي نامه به خون نوشته كبوتران به پادشاه طوفانها،اينك اين شرمگين ترين وخون آلودترين تپش قلب قناريان كوچكي كه بر شاخه صميميت شرابي بر شانه خمي كهنسال نشسته است.

  اين صداي هزاران لاله روي غرق شده دررودخانه رنگ بهار است كه از اعماق زمين مي سرايمش. اي سر نيزه خون آلود نبردهاي شكست خورده قلب من درجنگ عاشقانه ترين نگاهها ، اي دستهاي لرزان تر از دل نازك ترين نرگسها ي جهان،اي شبانه ترين آوازي كه درجان جنگهائي شكسته ترين دستهاوبريده ترين گيسوها دست افشاني   مي كند.

  من با تمام درخشهاي جهان از مرزهاي مرواريد مي آيم ،از افعيان رقاصه دامنه هاي افسوني الماس ، از برف زخم خورده زمرد ، و پارگي نيش اقتباس آب رادر نذر ساكت ايوان بزرگ بغض به تماشاي تنبور شبانه شراب نشسته ام .ابر آشوري كهني دردامن نيلوفر سياه بر بركه زردي حلقه زده وياقوت شرابها رادرگونه مرطوب زني مي بلعد ، زني از پيكره سرخ آبگينه عصيان.

  به هر حال،دنيا درگاهواره سبز چشمان سنجاقك معصومي كه نيمي حوا و نيمي اژدهاست مثل ترس تاريك غنچه كوچكي در سپيده دم نزول باران است ، وچهره ي آشوبزده آبها هنگام رقص ملكه طوفان ، تماشايي است.

 

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط علی نوین |