دریغا به آتش ، به خون رو نکردم
گل شعله را یک نفس بو نکردم
نشستم با خود ، شکستم در خود
چو آیینه با هیچ کس خو نکردم
پرستو پرستو سفر بود و پرواز
چرا یک نظرتا فراسو نکردم
همان جاده می رفت تا وسعت دشت
نگاهی به چشمان آهو نکردم
در اعماق ظلمت چو فانوس مردم
تب شب گرفتم و سوسو نکردم
به باد هوسهای اوهام دادم
سری را که در جیب زانو نکردم