تبليغاتX
نان و شبنم و شراب

نان و شبنم و شراب



فانوس...

 

دریغا به آتش ، به خون رو نکردم

گل شعله را یک نفس بو نکردم

نشستم با خود ، شکستم در خود

چو آیینه با هیچ کس خو نکردم

پرستو  پرستو سفر بود و پرواز

چرا یک نظرتا فراسو نکردم

همان جاده می رفت تا وسعت دشت

نگاهی به چشمان آهو نکردم

در اعماق ظلمت چو فانوس مردم

تب شب گرفتم و سوسو نکردم

به باد هوسهای اوهام دادم

سری را که در جیب زانو نکردم

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط علی نوین |