
می ترسم و هر لحظه می پرهیزم از خویش
می خواهم امشب باز هم بگریزم از خویش
یک نخل باران خورده را مانم که دستی
وقتی تکانم می دهد میریزم از خویش
در من به غیر از من کسی باقی نمانده
من نیز مثل آیینه لبریزم از خویش
هر شب درون خود فرو می افتم آرام
خورشید سان فردا به پا می خیزم از خویش
دستی ، طنابی ، حلقه ای ، داری اگر نیست
خود را به دست خویش می آویزم از خویش