این چه دردیست مگر در دل طوفانی من
کآسمان گریه کند بر من و ویرانی من
گمشدم مثل گلی در نفس باد خزان
لال شد بار دگر شور غزلخوانی من
همنفس نیست کسی ساز غزلخوان مرا
هیچ کسی نیست چرا فکر پریشانی من
من خجل گشته زدستان تهی مانده خویش
کاشکی گل بدهد باغ زمستانی من
کوچه ها ضرب قدمهای مرا برده زیاد
رفتم از یاد تو هم یار دبستانی من
********
ای شما شب زدگان وا بگذارید مرا
با همین بغض فرو خورده و پنهانی من