این پست رو قبلا برای چند تا از دوستان به عنوان نظر گذاشته بودم
اما حالا تکمیل شدش رو ثبت میکنم
- قطاریست که می گذرد
و نمی ایستد
جز در ایستگاهی معین
چند کیلومتر از سفر مانده نمیدانم
و زمان از پنجره می تابد
و محو می شود
تقویم از باران خیس می شود
از برف خیس می شود و یخ می زند
چه سرمایی از پنجره می تابد و محو می شود
در بخاری که بر می خیزد در دور دست
در ایستگاهی که نمی رسیم
گپ می زنیم و غذا می خوریم
می خوابیم و بر می خیزیم
و باز چشم می دوزیم به پنجره
و قطار
کیلومتر ها به پیش می رود
بهتر که بنشینم
و باز شطرنجی بزنم
برد و باخت مهم نیست
مهم زمان است که می گذرد
مهم قطار است
که هرگز نمی رسد به ایستگاه معین