تبليغاتX
نان و شبنم و شراب

نان و شبنم و شراب



شامگاه تابستان

 

و اینگونه

شامگاه تابستان

ماه عرق کرده اش را

بر پیشانی شهر می گستراند

و من در شرجی مهتاب

سخت نشسته ام

نبض ستاره را احساس می کنم

عطش

جاری شده در گلوی باغچه

من محتاج قطره های بارانم

و باران

مرده در شبهای تابستان

هیچ چیز نیست

تنها صدای کفشهای دختریست

که پر التهاب و مضطرب

در ترس و هراس

از کوچه های خلوت و گرم

می گذرد

گویا

ضرب ریز و نازک کفشهایش

دعای باران است

 

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط علی نوین |