و اینگونه
شامگاه تابستان
ماه عرق کرده اش را
بر پیشانی شهر می گستراند
و من در شرجی مهتاب
سخت نشسته ام
نبض ستاره را احساس می کنم
عطش
جاری شده در گلوی باغچه
من محتاج قطره های بارانم
و باران
مرده در شبهای تابستان
هیچ چیز نیست
تنها صدای کفشهای دختریست
که پر التهاب و مضطرب
در ترس و هراس
از کوچه های خلوت و گرم
می گذرد
گویا
ضرب ریز و نازک کفشهایش
دعای باران است