تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم
زیر بال زخمی شب ، زیر رگبار ستاره
لب من لبریز خنده ، قلبم اما پاره پاره
شعر خنده رو لبهام ، شعر نفرت از چشاته
چشمایی که بی فروغند ، مثل شمع بی شراره
خودتم اما دروغی ، یه دروغ زشت و وحشی
یه نیاز بی علاجی ، یه هوس که بی قراره
تو خیال کردی کی هستی ، آفتاب ! نه آفتاب پرستی
جستجویی همیشه سرگردان ، بدبختی همیشه بیچاره
یه دو رو ، یه وحشی پست ، توی تاریکی مطلق
اون که حتی از صداقت ، از محبت ، از خدا هم در فراره
تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم 
تو بشین بد بگو از من ، کی به حرفت گوش میذاره