تبليغاتX
نان و شبنم و شراب

نان و شبنم و شراب



تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم

 

زیر بال زخمی شب ، زیر رگبار ستاره

لب من لبریز خنده ، قلبم اما پاره پاره

شعر خنده رو لبهام ، شعر نفرت از چشاته

چشمایی که بی فروغند ، مثل شمع بی شراره

خودتم اما دروغی ، یه دروغ زشت و وحشی

یه نیاز بی علاجی ، یه هوس که بی قراره

تو خیال کردی کی هستی ، آفتاب ! نه آفتاب پرستی

جستجویی همیشه سرگردان ، بدبختی همیشه بیچاره

یه دو رو  ، یه وحشی پست ، توی تاریکی مطلق

اون که حتی از صداقت ، از محبت ، از خدا هم در فراره

تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم

تو بشین بد بگو از من ، کی به حرفت گوش میذاره

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط علی نوین |