نان و شبنم و شراب
سنگ روشن من
غروب
گلوی هیولای سیاهی است
وقتی
سپید بره درخشانی را می بلعد
دریغا ز صبحدم
که می شکفد
با غنچه های گل روشنایی
اینک ،
تا دمی بیاسایم از رنج شبانه ام
سنگ روشنی پرتاب میکنم
که ماه همه عالم می شود