تبليغاتX
نان و شبنم و شراب

نان و شبنم و شراب



باران

 

 

وشایسته این نیست

که باران ببارد

و در پیشوازش

دل من نباشد

و شایسته این نیست

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم ؟

ببخشای بر من ، اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من ، اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نروئید

بس است دیگر

چرا خواب باشم ؟

عبور کدامین افق ،

وسعت انتظار مرا مژده آورد ؟

و هنگامه عشق را ،

از دل من خبر داد ؟

کجا بودم ای عشق ؟

چرا چتر بر سر گرفتم ؟

چرا

ریشه های احساس خود را

به باران نگفتم ؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم ؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من

اگر

ارغوان را نفهمیده چیدم

اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

اگر سنگ را دیدم اما

در آئین احساس آواز گنجشک

نفسهای سبزینه را حس نکردم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من

که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی

که من را شکوفاند

و شعر شگرف شهابی که

به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم

که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه مهربانی برویم

کجا بودی ای عشق ؟

چرا روشنی را ندیدم ؟

چرا روشنی بود و من لال بودم ؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند

چرا کوچه رنج سرشار یک شهر

در شعرم بی طرف ماند ؟

چرا شعر من

بیل بر دوش ، یک صبح میدان ،

و یک انتظار عبث را نفهمید ؟

چرا در شب یک حضور و حماسه

که مردی به اندازه آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ؟

و چشم زنی

که در حجله هق هقی تلخ

جوشید و  پیوست با خون خورشید

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم

و ماندم

و خود را شکستم

و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن

باور زندگی را بفهمم

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم

بر سر کوچه زندگی

و در قاب خورشید

بنشانم عکس دلم را

تو را دیدم ای عشق

و دیگر زمین آسمانیست

و شایسته این نیست

که در بهت بیهودگیها بمانم

تو را دیدم ای عشق

و آموختم از تو آغاز خود را

نگاه تو کافیست

من آموختم

ریشه رویش باغها را

و باران خورشید ها را

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط علی نوین |

رخنه تنهایی

 

کسی آگاه نبود

    رخنه کوچک تنهایی را

            تا فراتر رفت و

                 همه را تنها کرد

زندگانی بود

      در غریبانه راهی مهجور

                سرزمینهایی دور

                       شهرهایی پرگور

یک بنفشه آنجا

    که خزه آگین سنگی

             از دو چشم دنیا

           به نهانخانه فرو می بردش

عاقبت هیچ کس خدا را نشناخت

آن بنفشه پژمرد

       گاه پرپر شدنش را کسی آگاه نبود

                   کوله بارش پر تنهایی بود

کودکی آرام

       سلام بر مرگ گفت

عاقبت

          من ماندم و سیلاب سیه چهره درد

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط علی نوین |

آخرين خدا ( ای عنكبوت جهان )

 

اي كاش به اندازه جنوني فرصت تماشاي چشماني را داشتم ، اي كاش مي توانستم مثل جنگجويي به نيزه نگاهي درخود فرو مي غلطيدم ومي ديدم پيكر پاره پاره خود را درميهماني شيون افشان گيسوانش و دررنگين كمان دامانش مدفون مي شدم و درشقايق زار گونه هايش رنگ خون مي شدم.

اي آواز سرگردان تورادركجا خوانده ام ؟ دركجا؟ هنگامي كه افق هاي آبي جستجو رامثل شاخه مجرب شكوفه اي كه نوبهار عاطفه رامي فهميد؟ اين بذر بلند ، اين دانه مقدس ، اين شجره نوراني راكه نياي نازها ونبيره نداهاست ، بر كدامين كدامستان سر سبز افشانده ام ؟ من مانده ام.

سوختم بر مجمر دلم ، آهنگ آوار ، درزير وزار دل جگر سوخته افروختم، درياچه اي توفاني از خاموشي ام، پر از آوازهاي شكسته ورودهاي گريان و چنگ هاي بريده و گيسوان پريشان ، درخويش افتاده ام به خنجر آوازي و قلب سرخ ناله ام رامي كاوم، چه آوازهاي غريب ونمناكي ، پر از گوشه چشم تر دلدادگان و مويه مادران بر سنگ تر ناكامان.

از قعر قلب قلعه هاي شهود شجاع ، شيهه اي مي آيد ،بلند بالا با نويي ، كمند آسا گيسويي و مضطرب در شعله ها و شرابها مي گردد به دنبال جسد جسارت جاويدان جنگجويان .

آه ... اي كجاوه هاي كج راي افسانه هاي كهن ! و اي كاجهاي پوسيده سده هاي متروك ،از انگشت گلايه گلها حكايت كن وقت توفان برگ در پنجره پائيز،  پائیز,انگشتري گلها را گم كرده است در ازد حام بي پايان پرندگان گرسنه و كليد سبز باغ در سنگريزه هاي سربي  صخره كوبنده ياغي جا مانده است .

روزي خورشيد طغيانگر از خواب بر مي خيزد و چينه مذاب پرندگان آتش را بر پوست سوخته درياها مي گشايد، آنگاه روياي قاصدك از ذهن زمين برخواهد خواست و پيله آخرين عنكبوت بهاره به رودخانه خروشان گسله هاي گريان خواهد افتاد.

اي عنكبوت جهان ، اين كليد طلايي تذهيب افسانه ها و اين گاهواره اطلسي سيمرغهاي جهان، اينك كرم كوچك انسان را ببخش و لانه كاغذين زنبور بشر را هديه كودكان آسيمه سر توفان مكن، در كناركاهگلي هاي پشت بام آتشفشان ، زيستن را پاسبان باش ای عنکبوت جهان.

و مرگزاتر از اين اندوهي نيست كه در ملوليت حواها، به دورويي و فتنه هايشان ، آدم دستخوش توفانهاي آسيمه سر آبهاي تاريك اهريمن باشد.

اي آخرین خدا, ای عنكبوت جهان, ببخش ما را و جهان ما را پاسبان باش.

اكنون اين بلاغت صادقانه و اين صراحت صميم از آن لبهاي توست كه به لهجه گل سرخ سخن مي گويند . من وارث آدم در سرزمينهاي سبز خدايان و تو باز مانده حوايي در بركه هاي نخستين بهشت كه خشكيدند ، در زلال آغازين فطرت كه غبار آلود شد، پس بر عنكبوت جهان زانو بزن و چون نياكان در غارهاي خواب آلوده خيال ، به ترسيم حوا منشين ، گويش شقايق از آن ماست ، و سخن گفتن به لهجه گل ها در سرزمين تكلم ما رايج است. ما وارث كوهها و جنگلها ، وارث قصه ها و لالايي ها هستيم.

اي آخرين خدا، اي عنكبوت نگهدارند ه ما از اهريمن گناهان، اي آخرين خدا ، اي عنكبوت باز دارنده ما از اشتياق هوسها، اين التماس لبي خون آلوده به خمر شرابهاي كهنه سرنوشت آدم و حواست كه در التيام زخمهاي كهنه از نوشكفته در سايه وجدان اهورايي به تو زمزمه مي كند: ما را در نبرد طاغوتيان دشتهاي ريا كه در ازدحام ابرهاي اهريمن به نابودي ما لشگر مي گشايند حفظ كن.

اي عنكبوت جهان، اي آخرين خدا، ببخشاي ما را و جهان ما را پاسبان باش.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط علی نوین |

هذیان حقیقت

 

  ازوقتي كه خود را شناختم خودم را فراموش كردم يادم مي آيد كه هيچي يادم نمي آيد حتي نمي دانستم كه چيزي نمي دانستم و نمي خواستم كه چيزي بخواهم از خواستن و دانستن . از دانستن خواستن بيزار بودم و از بيزاري نيز.

  در يك مه آلودگي محض به دنيا آمدم ، و گمان مي كنم كه همه انسانها اين چنين از رحم روزگار زاده شده اند : دربيشه اي مه گرفته از روياهاو نيزارهايي پر از كابوس هاي وحشي و خوابهاي به غارت رفته.

  من اينگونه به دنيا آمده ام : مثل همه نژاد انسان درتاريكي مطلق ، درزهدان تاريك تاريخ ، دررَحِم ظلماني زمين ، از پشت سلسله ها و حوادث تاريخ، من نطفه يكي از وقايع بشري ام و مثل همه انسانها از پشت يك حادثه و از روي زين تلاقي به زمين افتاده ام .

  اين سرآغاز من است:بي آغازي ، از زمينه ناپيداي ازلي دور از دسترس به دنيا آمدم.من نيز مثل پدرم نمي دانم من هم مثل نياكانم دراحساس تنهايي درجنگل جهان وعزلت درغار زمين آغاز شده ام ، آغازي كه تاريخچه آن را در كتيبه هيچ تمدني ودر نقاشي هاي سقف هيچ معبد مقدسي به تصوير نيامده. ناپيدا ترانه مجروحم كه نمي دانم مرا در كدام چاه خوانده اند ، سراپرده سودائي روياهای از كوهها گذشته و به دريا پيوسته ام ، سرانجام به غارت رفته ام كه اندوه را چون كويري بي سرانجام درداغ ترين دردها وگرمترين سرگردانی ها تفته ام ، رودخانه اي از دست رفته ام .

  گلي در محنت ايام پژمرده ام ، بنفشه اي سيلي تندر خورده ام ،شقايقي ره به سرگرداني برده ام ،به روی دستهای سوزان و دركنار كجاوه ويران آرزوهای كهن مرده ام.

  - چوب انار –  دستهاي ترك خورده دوران كودكی : كودكی كه مشق ننوشته درروزهای به ابهام آلوده نوروز، نوروز هايي كه دي شدند ، نوروز هايي كه عازم ديار خاك آلود و گرد گرفته ناكجاها و مسافر فصل گل ني،فصل بي سرانجامي در اسفند ودي و فصل كجاوكی .

- دركنار جاده فريادهاي خاموش ، مرا به آغوش مادرم باز گردانيد  ، وقتي با تلخي ،از چشمان سياه اشك آلود كولی دشت آن روزها - كولي كوچك همسايه -  به ناچار گذشتم.

  كولي كوچك همسايه كه كف ساحل را مي ديد و صدف آسمان را مي چيد و مثل ساقه معصوم نرگس تبسمي در چشمه حيايي مي لرزيد .

آه ه ...اي اسب آوازهاي وحشي ،تو را بر كدام نا كجا آباد رانده اند ؟

  سوختم در سياه ترين شبهاي بي شعله ،در شقايق كش ترين نقطه زمين ،در بي ابرترين نقطه آسمان ،سوختم در آبادي سنگستان در كشور كوچ و در قحط آواز چكاوک.

  و شبنم اشك هيچ نسترني بر زخم تازه پيراهن حسرتم نچكيد و هيچ لالايي ممنوعي نام سرخم را در گوش نوزادان روزهاي سبز رهايي مويه نكرد، هيچ كس زخم مرا واگويه نكرد و آوازهای معصومم را در بازار عروسكهاي عاشق سر نداد.

    عروسكها مغتنم اند،عروسكها معصومند، عروسكها پيامبران دوران كودكي اند:

  امت واحده احساس ،سالهاي سپيد ،سالهاي سبز سادگي ،سالهاي سرخ و سپيد باغچه ،سالهاي خيره شدن به پرتو غروب،سالهاي متبركه نزديك به پستانك ،نوشيدن از سينه هاي مهربان مادر،يگانگي مادر.

  و چقدر انبساط در تبسم دوراني پيش از بلوغ نهفته است :دورانهاي زمين شناسي سادگي ،هواشناسي احساس ،پرندگان هزار بال افسانه اي ،دوراني كه گلدوزيها حرف مي زدند و كلاغها ،قصه مادر بزرگها را تكرار مي كردند.

  دلم براي بلاغت پيش از بلوغ تنگ است ،دلم براي حياط خانه كودكي تنگ است،

 - دلم تنگ است وقتی مردان مسافر را می بينم كه بي هيچ خاطره ای از صبح خيابان ها می گذرند و رفتگرانی كه بی هيچ زمزمه ای برگهای مست نيمه شب را از جوی مهربان بی خيالی جمع می كنند-

  خورشيد سوخته است و خاكستر سبز جنگلها به باد، در نا سوت جهان ناقوس مي زنند: اژدها به خواب آدميان رمنده از آتش آمده، اژدها بر تخت تكيه داده و دهان شاعران را پر زهر مي كند و خواب آلود و خورناك سوختن خرمي ها را تماشامي كند .

دركوچه ، كودكان كور و پير زنان هزار قحطي ديده دانا نشسته اند ، سنبله هاي سر بريده درمحفل باد مي رقصيدند ودامهاي دغل كار به قتل عام نهايي سبزينه فكر مي كنند.

شب در شهواني ترين نقطه خود ، نطفه اژدهايي زيبا را از بوسه دهان دوزخي شيطان حمل مي كند.

درياي تاريك و گردابهاي هايل براي بلعيدن همه خاطرات خطر كرده دهان گشوده اند. من از زخم پدري بر كلبه بزرگ اندوه مادري ام ، درمزرعه متضرع اجدادم ، بر قطعه زمين بايربيماري ام نشسته ام و سربهاي ريخته از نبرد اژدها وسيمرغ رابا جاروهاي افسانه اي جديد مي روبم.

من از كوله راههاي پنهان دركوهسار انديشه مردان مهاجر، صداي شمشير زدن نوراني مردي را مي شنوم كه ۲۵۰۰ سال پيش گلها را در بسته بندي عاشقانه از روي رودخانه كپك زده اژدهايان خفته گذراند وسهم به سهم به مردمانش داد ( كوروش كبير)

اما كنون هيچ كس نگران سلامتي كبوترها نيست وقتي كه دايناسورها دركناررودخانه انسان ويراني جاده ها را جشن مي گيرند هيچ كس نگران هيچ كس نيست . و كسي رد علف چرايان را دردشتهاي سترون بي چوپان نمي جويد.

  خورشيد درخاكسترهاي زيرين زمين پنهان است وروزي به سزاي سايه ها وسپيدارهاي ويران شده از خواب بر مي خيزد ومن اميدوارم ،

   من اميدوارم چون ميان اين جهنم كه شياطين ، رقص كنان مي زنند ومي بلعند بالاي كوهها آبشار است وپائين كوهها درياچه ها وكنار درياچه ها صف دختران ، هنوز در اعماق جنگل ، عسل گويشها وپنيرك رويشهاست ، هنوز بالاي كوه قوچ ايستاده است وچشم اندازهاي حماسي كهن را مي كاود و كبك ها درچند فرسخي كتيبه ها لانه دارند و به زبان ما،عقابان اسطوره اي راخطاب مي كنند، بالاي كوهها آبادي هاست ، در دل باغها خانه هاست ، كلبه هايي از سنگ و عشق وچوب ، ومرداني به كودكان خود شكار شادي مي آموزندو زناني ، از الياف افسانه ها ، پارچه هاي پارسي مي بافند . آنجا زير آن يال اساطيري ، پلنگي جوان ايستاده ورفتار عاشقانه آهوان را مي نگرد .

  بالاي كوه درياچه است و درياچه درخواب دختران ايل جاريست و درياچه محل شستشوي طلاها و تلألو اندامهاست ودختران دربركه هاي دور، روح وجان خود را مي شويند ، من مردان كهن را ديده ام ، با ابروان پر پشت خشم وبانوان عتيق را گريسته ام درفصل عاشقانه اشيا ودرزمهرير دوري دلداران   لرزيده ام ، مثل سوز ناي سرو درباد مهرگان . و از قلب كاسه ها و از قعر كوزه ها واز زات كاشي ها فرهنگ عاشقانه اقوام رامثل شرابي  نوشيده ام .

  اي سرزمين اهورايي، من امشب از سپر پاره پاره سينه دلباخته ترين سواران فرو افتاده ترين شمشيرها ، صداي ترك خوردن نازك ترين و زيباترين لبهاي زمين درباز شدن خونين ترين غنچه زخمهارا برايت مي خوانم.

شب شراب خفته درچشمان پلنگ خفته است ، شب آشوريان آتش پوش هزاره بيش از ميلاد مادهاو اختراع بادهاست ،شب ميهماني آنسوي كاجهاي درهم كوبيده ي گردنه كبوتران كوههاي ويران شده زلزله هاي خواب ديوان اسطوره هاي ميلياردها سال پيش از آفرينش آدم است .شب پرستش پلها وخم شدن كمر كش ها درپيشگاه كبريايي خدايان آتشفشان است.

اي جنگجويان جا مانده نبرد انسان وخدا، اي نامه به خون نوشته كبوتران به پادشاه طوفانها،اينك اين شرمگين ترين وخون آلودترين تپش قلب قناريان كوچكي كه بر شاخه صميميت شرابي بر شانه خمي كهنسال نشسته است.

  اين صداي هزاران لاله روي غرق شده دررودخانه رنگ بهار است كه از اعماق زمين مي سرايمش. اي سر نيزه خون آلود نبردهاي شكست خورده قلب من درجنگ عاشقانه ترين نگاهها ، اي دستهاي لرزان تر از دل نازك ترين نرگسها ي جهان،اي شبانه ترين آوازي كه درجان جنگهائي شكسته ترين دستهاوبريده ترين گيسوها دست افشاني   مي كند.

  من با تمام درخشهاي جهان از مرزهاي مرواريد مي آيم ،از افعيان رقاصه دامنه هاي افسوني الماس ، از برف زخم خورده زمرد ، و پارگي نيش اقتباس آب رادر نذر ساكت ايوان بزرگ بغض به تماشاي تنبور شبانه شراب نشسته ام .ابر آشوري كهني دردامن نيلوفر سياه بر بركه زردي حلقه زده وياقوت شرابها رادرگونه مرطوب زني مي بلعد ، زني از پيكره سرخ آبگينه عصيان.

  به هر حال،دنيا درگاهواره سبز چشمان سنجاقك معصومي كه نيمي حوا و نيمي اژدهاست مثل ترس تاريك غنچه كوچكي در سپيده دم نزول باران است ، وچهره ي آشوبزده آبها هنگام رقص ملكه طوفان ، تماشايي است.

 

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط علی نوین |

دلم تنگ است . . .

 
 
دلم تنگ است
وقتی مردان مسافر را میبینم
که بی هیچ خاطره ای
از صبح خیابانها میگذرند
و رفتگرانی
که به هیچ زمزمه ای
برگهای مست نیمه شب را
از جوی مهربان بی خیالی جمع میکنند
 
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط علی نوین |

مرگ از خوشی

 

روزی درختها به راه خواهند افتاد

و تبر

یکه و تنها

در تب  وهم آلود خویش

خواهد افسرد

و من از لذت آن

زیر ضرب عقده تلخ  تبر

از خوشی خواهم مرد

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط علی نوین |

..............

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط علی نوین |

زیر چتر

 

زیر چتر

کز کرده سکوت می کنم و برف

دانه دانه می آید

و با خس خسی آرام می نشیند

بر بام کوچک چترم

و بامهای بسیار،

و من

دلگیر و تنها راه می افتم از ایستگاه

و دور می شوم

با شعر تلخی که می خوانم

زیر بام کوچک چتر،

می روم ،

خانه ها می مانند

با بامهای برفی بسیار

دیوارها می مانند

و درختان برفی بسیار

آدمها می روند

با چتر های سنگین و سپید

و شعر تلخی که

می خوانند  زیر چترشان ،

و شهر

تا انتها  برف

                   برف

                          برف

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط علی نوین |

روز چندم

- روز اول -

زمان در گهواره پلک می گشود

فصل نبود

قطب نبود

سیاه نبود

گردباد نبود

آسمان و زمین ، سبز در سبز

گاهی قاری نسیم

به ترتیل طراوت ، سبز می ایستاد

فصل در فصل در وصل

آن روز ها

کتاب نبود

اخم نبود

زخم نبود

تنها خدا بود و من

و من هم نبودم

همه آدمها قابیل بودند

و گندم وجودشان را به خدا تعارف می کردند

- روز دوم -

وسوسه و طاووس و مار

کوچ به تنزل ابدی

زمین و زمان

حلول آتش در خاک

آغاز گل آلودن خاک بود

آغاز شیطنت آب و گل

وسوسه و هابیل

و گندم و گوسپند و عشق

بهانه و بلا

***

کجای حیرت ایستاده بودی ای حوا

که ناگاه

بوی وحشی خون و خنجر هفت آسمان را بر آشفت

زمین سرخ

زمان سیاه

چشمان مضطرب آدم

آه ه ه ه ه.........

- روز سوم -

طاووس و مار.............

پرده های کابوس...........

عریانی وقاحت.............

لکنت غنچه های معصوم............

هجوم سایه...................

گریز نسیم

و خداوند

کلاغان را آموخت

- اولین نمایش خاک -

- روز چهارم -

در شکستن دل درخت

تمدن

منتشر شد ، بر برگهای کبود

بشر

بر پیشانی سرنوشت

سراسر ، شر نوشت

شیاطین

در حیرت باز نشستند

و کلاغان

در عبث پوسیدند

انسان

اعجوبه خلقت

توفانی و سرکش ، معلم آتش بود

- روز چندم -

هابیل که بود ؟

خنجر به دست چه کسی ساخته شد ؟

غم از چه زمان به قلب ما راه گشود ؟

حوا  را ،  ز  چه از بهشت بیرون راندند ؟

آدم چرا مسبب ماتم شد ؟

نه سیب ، نه گندم

نه معرفت و نه جاودانگی

رانده و رجیم

نفرینی آسمان و زمین

آوارگی

تقدیر باستانی ماست

هنوز

گندمها و گوسپندان

به رنگ خون می رقصند

هنوز عطر متناقض دشنه و لبخند

در دستهای آتش و خاک

هنوز ، عشق

و هنوز ما

دنبال واژه های آبی مفقود

در حاشیه خاطره های عطر آگین

و هنوز رویای مینوی آن سامان

که فصل و قطب نیست

که گردباد نیست

که سیاه نیست

کتاب و اخم و زخم..............

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط علی نوین |

خون رگ تاریخ

 

وطن من اینجاست

زیر چتر آسمانی بزرگ و آبی

زیر چتری سبز و سفید و سرخ

با چهار فصل خورشیدی

و دوازده مهتاب

مرا می توانید به خاک بسپارید

وطنم اما

تکثیر می شود در باد

پر از جوانه می شود با تیغ

نشان مهر می شود با زخم

وطن من اینجاست

یادگار و وصیت کورش

خاک لطف اهورا مزدا

سرزمین سبز آزادی

تاریخ

بدون وطنم

از زمان می ایستاد

وطن من خونیست

که درون رگ تاریخ جاریست

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط علی نوین |

کاریز تابستانه

چشم بد را دور   گوش شیطان  را  کر   

 این بلاگ  یک ساله شد 

- دفتر ها می خواندند

به تعیین جاده های ساده

که خوابشان در پشت در

بی حوصله بود

---------

اگر نفس تابستان

بوستان را سوزاند

من

 اندازه مسافتها

و کارورزی  سنگ های  بی ریشه را

در زنگ تفریح کاریز تابستانه

به خاطر سپردم ،

اگر  باد در بیابان

روح شاخه های نا آشنا را

با مزد بیکاری خویش همزبان کرد

من

در فکر بوته های پرت بودم

و بلبل هایی که بر آنها کاشتم ،

دفتر ها

در سوزنی از گرما

پوشش خود را

بر یاد محو دریدند 

تنها

قطره ای بر جا ماند ،

جاده ای تنها و ساده

که انتهایش به دوستی می رسید

و امامزاده بی نظیرش را

تا رسیدن زردی پاییز

رنگ می زد

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط علی نوین |

دستهایم نفس دارد

                                                                                                                                     

-  لمس کنید پاره تنم را

  که به باد سپرده ام

گونه هایم

زیر شیشه های باران

مملو از خیس

و دستهایم ؟

دستهایم نفس دارد

سرعت سیلاب چشمهایم

از من میگذرد

و تب خشک بیابان

رو به دریا

بر اسکله

که دندانهای سفید را

میان جبر سکوت نشانده اند

- چکه چکه قلبم می تپد -

و هنوز فنجانم روی میز است

و نگاهم

از پشت دود سیگارم

گویی  مه زمستان گرفته

                                                                                                                                            

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط علی نوین |

بس که در خود بی قراری دیده ام

 

بس که در خود بی قراری دیده ام

خواب پرواز قناری دیده ام

خواب جنگل  ، خواب دریا خواب دشت

خواب باران بهاری دیده ام

در غریب آباد این دل نازکی

حرمتی در خاکساری دیده ام

قلب پیکان خورده ای از عاشقی

بر درختی یادگاری دیده ام

درد بی خود زیستن در خویش را

با همه بی بندو باری دیده ام

هم نوایم یاکریم کوچه هاست

در نگاهش زخم کاری دیده ام

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط علی نوین |

صدای نی

صدای نی
میان سینه زخم چنار می آید
صدای کودک لخت و گرسنه
که می گرید کنار نعش مادر معصوم
از آن کنار می آید
صدای سم اسب وحشی شب
که میتازد به فانوس نگاه ما
چه طوفان وار می آید
صدای زجه و درد و شکنجه
به گوش من به گوش تو
نه یک بار و نه صد بار و هزاران بار می آید
در این شط بلا که خانه را برده
صدای ناله قرآن چه عاشق وار می آید
همین ناله چراغ خانه را فانوس مسجد برد و آن کودک
به تاریکی برهنه پا و زخمی دل
از مزار می آید
صدای دخترک
در این صبح اذان خیز
که می گرید ، که   می نالد
گرسنه از لب دیوار می آید
کدام مسجد
کدام دیر وکدام  منزل ؟
که می گفتند  گشایی در

از آن  سوار می آید
 نگاهش را به کودک می فروشد مفت و ارزان
در آن هنگام خوشی به بار می آید
چنین تسخر مزن بر من
چنین تسخر مزن بر ما
از آن منزل فقط بیمار می آید

***

که فانوس دل مارا
به مسجد ها روا  کردند
میان سینه مادر
به جای شیر
تل وحشت به جا کردند
تن کودک میان سینه مادر لگد کردند
بجای پرچم شادی
کفن ها را به پا کردند
به مادر ها چه ها کردند
به کودک ها چه ها کردند

***
هنوز مدتهاست
چنار محکم قوم کهنسال
میان زخم سینه
صدای نی به آواز پرنده می فروشد
صدای نی
میان سینه زخم چنار می آید
هنوز مدتهاست
صدای نی
برای صبر کودکها
به گوش ما چه مجنون وار می آید

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط علی نوین |

فانوس...

 

دریغا به آتش ، به خون رو نکردم

گل شعله را یک نفس بو نکردم

نشستم با خود ، شکستم در خود

چو آیینه با هیچ کس خو نکردم

پرستو  پرستو سفر بود و پرواز

چرا یک نظرتا فراسو نکردم

همان جاده می رفت تا وسعت دشت

نگاهی به چشمان آهو نکردم

در اعماق ظلمت چو فانوس مردم

تب شب گرفتم و سوسو نکردم

به باد هوسهای اوهام دادم

سری را که در جیب زانو نکردم

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط علی نوین |

می پرهیزم از خویش

 

می ترسم و هر لحظه می پرهیزم از خویش

می خواهم امشب باز هم بگریزم از خویش

یک نخل باران خورده را مانم که دستی

وقتی تکانم می دهد میریزم از خویش

در من به غیر از من کسی باقی نمانده

من نیز مثل آیینه لبریزم از خویش

هر شب درون خود فرو می افتم آرام

خورشید سان فردا به پا می خیزم از خویش

دستی ، طنابی ،  حلقه ای ، داری اگر نیست

خود را به دست خویش می آویزم از خویش

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط علی نوین |

در اشتیاق خاک

 

من از گلها سخن گفتم

از آذین رنگین ، فرش پر آذین

از آن غوغای رنگ و عطر

شکوهی آسمانی در حریم نرم از زیبایی آکنده

همه آرایه نعز

همه رقص و سرود و شرم و گلخنده

و یا

شوق بلورین هزاران قطره شبنم

***

من از جنگل سخن گفتم

نگاهی سبز و مبهم

اجتماعی

پر صمیمیت

سرود باد

میان شاخه های سبز تودرتو

و از این خیمه رنگین

که می سازند در امنیت پاکش

همه مرغان عاشق

گرمترین آهنگ معصوم تفاهم را

***

من از دریا سخن گفتم

غزلپرداز شوریده دلی

موج کلامش آبی احساس

شور شعرش از صفا سرشار

- به گاه شعر خواندن -

دو رج رخشان مروارید

جبینش جلوه زیبایی بشکوه ، در تکرار

من از انس گروه ماهیان گفتم

میان بستر نرم و لطیف رود

وز آن آرامش معصوم و رقص و شاد و آواز حباب انگیز

از آن نجوای بی نیرنگ

***

 سخنها گفتم از پرواز مرغان گشوده دل

سخنها گفتم از پرواز مرغان گشاده بال

از آن پرواز جمعی و

همسرائیهای وجد انگیز

میان بالشان

پیغام شادی و آرامش گیتی

و بر منقارشان

آویز صد شاخه زیتون

***

سخنها گفتم از خورشید

از آن جرم عظیم و سخت و نورانی

طلوع بی تمام روشنایی های گرم و پاک

سرود روشن هدیه به خاک

از سینه افلاک

شعاع زرفشان ماه

شکوه طلعت رنگین کوکبهای ظلمت سوز

صفای شب

جلای روز

***

کنون ای ریشه امکان

کنون ای آخشیج راستین آفرینش

ای مادر تکوین

تو را در حس خود

 جا می دهم ای توده زاینده

ای بانوی گه شاد و گه غمگین

تو را

        ای خاک

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط علی نوین |

دروغ شب تابستان

 

انگشتها ، به نرمی بر شیشه ها زدند

با حالت اشاره  کسی را صدا  زدند

انگشتهای  سبز بریده ،  تمام شب

برشیشه های پنجره خواب ما زدند

یکدسته جنگجوی قدیمی سوار اسب

شیپورها نواختند و طبل را زدند

 دسته های منظم سربازهای خیس

از ایستگاه ابر رسیدند و پا زدند

دزدان آب ، مدرک جرم نکرده را

نقشی به روی خاطره شیشه ها زدند

شب گرم پنجره را خون گرفته بود

باران نبود ، حرف دروغی به ما زدند

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط علی نوین |

ساز غزل

 

این چه دردیست مگر در دل طوفانی من

کآسمان  گریه کند  بر من و ویرانی من

گمشدم  مثل  گلی  در نفس  باد خزان

لال شد بار دگر شور غزلخوانی من

همنفس نیست کسی ساز غزلخوان مرا

هیچ کسی نیست چرا فکر پریشانی من

من خجل گشته زدستان تهی مانده خویش

کاشکی گل بدهد باغ زمستانی من

کوچه ها ضرب قدمهای مرا برده زیاد

رفتم از یاد تو هم یار دبستانی من

             ********

ای شما  شب زدگان  وا بگذارید  مرا

با همین بغض فرو خورده و پنهانی من

 

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط علی نوین |

قطار عمر

 

این پست رو قبلا برای چند تا از دوستان به عنوان نظر گذاشته بودم

اما حالا تکمیل شدش رو ثبت میکنم

 

 - قطاریست که می گذرد

و نمی ایستد

جز در ایستگاهی معین

چند کیلومتر از سفر مانده نمیدانم

و زمان از پنجره می تابد

و محو می شود

تقویم از باران خیس می شود

از برف خیس می شود و یخ می زند

چه سرمایی از پنجره می تابد و محو می شود

در بخاری که بر می خیزد در دور دست

در ایستگاهی که نمی رسیم

گپ می زنیم و غذا می خوریم

می خوابیم و بر می خیزیم

و باز چشم می دوزیم به پنجره

و قطار

کیلومتر ها به پیش می رود

بهتر که بنشینم

و باز شطرنجی بزنم

برد و باخت مهم نیست

مهم زمان است که می گذرد

مهم قطار است

که هرگز نمی رسد به ایستگاه معین

 

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط علی نوین |

شامگاه تابستان

 

و اینگونه

شامگاه تابستان

ماه عرق کرده اش را

بر پیشانی شهر می گستراند

و من در شرجی مهتاب

سخت نشسته ام

نبض ستاره را احساس می کنم

عطش

جاری شده در گلوی باغچه

من محتاج قطره های بارانم

و باران

مرده در شبهای تابستان

هیچ چیز نیست

تنها صدای کفشهای دختریست

که پر التهاب و مضطرب

در ترس و هراس

از کوچه های خلوت و گرم

می گذرد

گویا

ضرب ریز و نازک کفشهایش

دعای باران است

 

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط علی نوین |

بنشینید و بخوانید

 

تاریخ کبیر رنجهایم را

بنشین و مرور تا نهایت کن

این کودک شور بخت را

چه کسی

در کوچه کهکشان سر راه گذاشت ؟

بنشین و بخوان

این حجم عظیم درد من را

وز ابر دو دیده ات

قطره ای بیفشان ،

کنون برخیز

برخیز عزیز دل شکسته

زین باغ شگفت رنجهایم

هر آنچه که خواستی بر چین

زین خرمن درد

هرچه خواستی بردار

اما

هشدار نور چشمم ، هشدار

زیر سم اسب وحشی شب

در مستی شامگاهش

در لحظه دردناک مرگم

در  فصل حریق باغ سبزم

در صحنه قتل شعر هایم

در جلد هزارم سقوط قلبم

افسوس مخور

فریاد مکش

بنشین و فقط بخوان

بنشین و فقط بخوان اما

همواره سکوت را رعایت کن

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط علی نوین |

کسی می گذرد

 

کسی می گذرد

حرفی خواهم زد

آسفالت سنگین و سرد

همسایه ساعت را

در گهواره گذاشت

دریچه

پیچکها را بلعید

کسی می گذرد

دستی تکان خواهم داد

تب می آید

طعم خاک گرفته ام

غروب می آید

پرنده ای در ایوان

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط علی نوین |

میخوانم......

 

این شعر رو تو اون یکی وبلاگم زده بودم حیفم اومد اینجا ننویسمش

میخوانم

بی نام و بی نشان

تنها در فرصتی که دور میشوم ار اندوه

چه مهربان میشود گریه

وقتی

بغض راه می بندد بر گلویت

و هیچ شعری توان رهاییت را در خویش نمیبیند

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط علی نوین |

گاه با کودکیهایم می آمیزم

 

گاه با کودکیهایم می آمیزم

روی شاخه درخت

دست در آشیانه

نبض پرنده را احساس می کنم

شیطنت آمیز می گذرم

کودکی ام در آرزوی بزرگسالی بود

وقتی که دستش

به آلوچه های باغ نمی رسید

بزرگی ام  اما..........

رویای دارد به سادگی دستهای کودکی

وقتی به شیطنت

شیشه همسایه را

  - ترق -

 می شکست

آه ه ه ه ه.........

روی پشت بام

در دستهایم مینشیند

چه بادبادک قشنگی

نخ را پاره میکنم

تا روئیاهایم فراموش شوند

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط علی نوین |

تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم

 

زیر بال زخمی شب ، زیر رگبار ستاره

لب من لبریز خنده ، قلبم اما پاره پاره

شعر خنده رو لبهام ، شعر نفرت از چشاته

چشمایی که بی فروغند ، مثل شمع بی شراره

خودتم اما دروغی ، یه دروغ زشت و وحشی

یه نیاز بی علاجی ، یه هوس که بی قراره

تو خیال کردی کی هستی ، آفتاب ! نه آفتاب پرستی

جستجویی همیشه سرگردان ، بدبختی همیشه بیچاره

یه دو رو  ، یه وحشی پست ، توی تاریکی مطلق

اون که حتی از صداقت ، از محبت ، از خدا هم در فراره

تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم

تو بشین بد بگو از من ، کی به حرفت گوش میذاره

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط علی نوین |

سنگ روشن من

 

غروب

گلوی هیولای سیاهی است

وقتی

سپید بره درخشانی را می بلعد

دریغا ز صبحدم

که می شکفد

با غنچه های گل روشنایی

اینک ،

تا دمی بیاسایم  از رنج شبانه ام

سنگ روشنی پرتاب میکنم

که ماه همه عالم می شود

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط علی نوین |

گناه من ، اعتراف من

 

من بودم و عشق ، اشتباه دیگری نداشتم

و تو سوزاندی دلم ، مجال آه دیگری نداشتم

اتخابها همه به کشف عشق می رسند

ناگزیر گفتم عشق و راه دیگری نداشتم

اتفاق و پرسش من و سکوت تو در این میان

ذوب شدم ، طاقت نگاه دیگری نداشتم

ناگهان تمام شعله ها به رقص آمدند

آنچنان که فرصت گناه دیگری نداشتم

روزهای شرجی و ترانه های ناتمام

سهمم از تو بود و سرپناه دیگری نداشتم

تازیانه میزدی مرا  و اعتراف من

عشق بود و عشق ، اعتراف دیگری نداشتم

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط علی نوین |

تو دل هرزتو بردار و برو ...

 

- تو
دل هرزتو بردار و برو
نمیخوام که رد پای دل تو
توی کوچه باغ خاطراتم بمونه
تو
دل هرزتو بردار و برو
نمیخوام که لحظه های پاک قلب من
با دروغهای کثیف و بی دلیل
بوی تعفن بگیرن
تو
دل هرزتو بردار و برو
نه
تو بمون
من از این شهر میرم جای دیگه

- توی لحظه های تلخ بی کسی
توی پرسه های ترس از عاشقی
من خیال کرده بودم
اومدی که محرم دلم باشی
من خیال کرده بودم
که اومدی
واسه همیشه کنارم بمونی
من چه ساده از دلم گذشتم سپردم به دست تو
من چه ساده از چشام گذشتم
بستمش به چشم تو
و تو
ساده این قلب منو
بردی تا اوج حقارت
بستی
پای نیرنگ و دوروئیت

 

ابر می تازد
زمین می نالد
آسمان در حیرت
تنها کوه پا برجاست
چلچله  بال پروازش را بست
بلبل  بغض آواز گرفت
شکوه رود دگر جاری شد
چشم آهو  خیره بر جنگل سبز
سرخی رنگ غروب
که به دست نقاش
بر تن آسمان رنگ آمیخت
و منی خسته
که شکوهم به فنا آمیخته
توی این دشت پر از تلخی تو
که پر از زمزمه تلخی و بی رنگی توست
و دو رنگی تو که
بر تن ساقه این سرو تنومند خزید
به چه می اندیشی ؟
ساق ای سخت و بلند ؟
یا
هرزه گل ؟
که به هر باغچه ای می روید

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط علی نوین |

نفرین به هرچی دل هرزه

 

دکتر شریعتی :

(( نمی دانی ، چه میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشواراست .... چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار ))

 

- بادها که میگذرند

با هوی هوی شبانه

از نرده های پنجره ات

که تاریک

و نقش بسته بر دیوار است

از کوچه میگذرم

و ماه با من

تا راه مانده می آید

می ایستم

ماه نیز

چشم می بندد

به رویای تاریک اتاقت

جهان سکوت می کند

برای تو

از شعری که می آید می گویم

تا تو

برای همیشه چشم باز کنی

و ماه را به اتاق بری

و شعر مرا ;

در خیالم

تو را بام آفتاب دانستم

اما

رنگ شب بودی

که به زبان شوخ فانوس من تن داد

در گمانم

نگاهت بر عریانی رود

آتش بازی فلس ماهیان بود

 گفتم بسرایمت

با حریرینه رود و دریا

در متن شوخ باد

به زبان شعر

اما

دیدم

فقط خیال بودی

فقط گمان بودی

ارزش سرودن نداشتی

 

 

- معنای سبزی و بلند قامتی را نفهمیدی

زیبایی

پری

عشق

اوج

نام تو را کجا بگذارم ؟

بر این اتاق خاطره بنگر

خاموشی است و

خاک فراموشی

من بار ها

بها را شکفتم

و پائیزت را بدرقه کردم

هه.............

حالا بر بهار و بر عمر باغ من لگد زنی ؟

تو چه می فهمی ؟

یک جوانه بهاری

یک شاخه به وسعت یک باغ

یک قطره به طاقت دریا

یک غنچه و معنی خندیدن

تو چه می فهمی ؟

از هجوم این همه نفهمی ات

جام وحشت به سر کشیده ام

تو نخواهی دید

لحظه های پاک شکفتن را

شور شادمانه دیدن را

و در آغوش گل

رقصیدن را

تو چه می فهمی ؟

 

 

- در پیش خواهی داشت